S I G 4 R
مرد کاغذی
زمان مچالگی ات رسیده
این بار با پای خودت
از تمام پاورقی هایت دست بکش
او را ببین
دیگر جلدی برایت ندارد
بیهوده دستت را خیس می کنی
این ورق قرار نیست برگردد...
اینجا مردی بیدار است
که دستانش بوی سیگار می دهد
و چشمانش وعده گاه آینه
برای زنی ـست
که تار مویش بر شانه مرد جا مانده...
سالها بعد،از آن طنابی خواهم بافت
برای عبور از زندگی
تا رسیدن به راز شعر...
گاهی مرگ هم مهربان است
می آید
و از باغچه حیاط خانه مان
نرگـس می چیند...
آن سوی این دیوارها
صدای استکان،یخ،الکل و آواز می آید
صدای نوش نوش رویای زندگی زنی ـست...
و این سوی دیوارها
وداع منجمد من است
مرگ برایم پتویش را می آورد
و دیگر در گور نخواهم لــرزید...

از شعری که نمی خوانی و تمام می شود
سیگاری که نمی گیری و خاکستر می شود
چایی که نمی نوشی و سرد می شود...
صرف نظر می کنم
و مالکم شعرم را،با صرف چای و سیگار...
سیگاری روی لب شعرهایم می گذارم
پنجره را رو به دنیا می بندم
و از لابه لای تمام هستی های متروک زمین،
به نبرد شوم تاریکی و ماه خیره می شوم...

سر كه بالا می كنم از این همه خالی كه بر سرم هوار می شود درد می گیردم ...نوك كفشم را كه نگاه می كنم حسرت تمام راه هایی كه نرفتیم به جانم می ریزد
جانم،حکایت آغاز ما داستان کج و کوله دیر رسیدن و نرسیدن نبود.
این روزها که می روند...آن روزها که می آیند... درد مجسم یك عمر بی كسی را یدك می كشند كه اینگونه سنگینند ...
خودم را بسته ام به تکرارها...اما تو برایم تکرار که نه خود آفرینش بی مثال یک لحظه ای و من پشتم به شمارش ثانیه هایی گرم است که بر حجم نا پیدای بودنت می افزایند...
راستی نگفتم برایت که تمام گذشته مان عکسی شده که قاب آن را می پاید...قابی بر سینه یکی از چهاردیوار خانه ای در امتداد کوچه ای زیر سایه بیدی پشت هیچستانی از سرزمینی که شاپرکان بی پر و بالش را زیر تیرهای چراغ برقش خاک می کنند...

این بار هم جز ناله های دلتنگی همیشگی ام چیزی برایتان ندارم, اما می توانم این قول را بدهم آخرین باری باشد که مجبور به گوش دادن آنها می شوید. در عوض شما هم این قول را بدهید که متن مرا بخوانید و حواستان پی خاطرات دلتنگ کننده خودتان نرود...
همین یک بار دوست من، آری با شمایم دوست عزیز، خانم محترم،آقا،لطف کنید و با من همدردی نکنید، فقط به متنی که نوشتهام و برایتان میخوانم گوش کنید،میدانم سخت است و انتظار بیهودهای دارم...
خودم را به علت نبودن تو
لغو میکنم
دلم برایت تنگ شده...
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود...
هیوا مسیح

حالا میدانم که آدمهای شهرهای بیقطار یک چیزی در زندگیشان کم است که خودشان هم نمیدانند. همان که از هم دور میکند، همان که بهم میرساندمان؛ به فاصله یک شب زمستانی حتی. هنوز هم باور نمیکنم که طنین سوت قطار میتواند غمگینترین نوا باشد وقت رفتن و زیباترین نغمه هنگام آمدن...
آدمهای شهرهای بیقطار، نمیدانند که آنکه روی صندلی قطار نشسته به انتظار، چه قدر بغض دارد برای شنیدن صدای سوت؛ که چشم از شیشهی خشدار پنجره برنمیدارد برای دزدیدن آخرین نگاه و امان از پاهایی که همانوقت نافرمان میشوند. شهرهای بیقطار از سنگین دلکندن قطار از ایستگاه هیچ نمیدانند. آدمهای این شهرها، صبح زمستان در ایستگاه سرد خلوت نمینشینند به انتظار واگنی که آرامش با خودش میآورد. و لحظه به لحظه نگاهشان به ساعت ایستگاه نیست و ته دلشان نمیلرزد از شوق.
ایستگاههای قطار برای عاشق ماندن است شاید...

دنیا با تمام آدم هایش برایم جنگلی را با درختان کوتاه و بلند تداعی می کند.درختان سر به هوایی که تا زمانی که نور را درک می کنند از خاک و فضولات دیگران رشد می کنند و قد می کشند
رشد می کنند و نمی دانند باید هرس شوند...می خندند و احساس بلندی دارند
اما نمی دانند از جایی قطع می شوند که قدشان به آنها برسد...
